☕📝 روزنوشتهای بیمارستان؛ قسمت اول: عزرائیل و بحران هویت شغلی من! 🏥💀
☕📝روزنوشتهای یک کارآموز؛ قسمت اول! امروز هم گذشت؛ البته نه از اون روزهایی که آدم برگرده خونه و بگه خب، امروز هم تموم شد! 😂 امروز توی بیمارستان بودم که یهو صدای جیغ و فریاد و گریه بلند شد. بین اون همه صدا، صدای کسی میاومد که با گریه میگفت: «بابااااا، به بچههام چی بگم؟» 💔 بعد فهمیدم یه آقا فوت کرده… نمیدونم دقیقاً خانوادهاش چه حالی داشتن، ولی شنیدن اون صداها واقعاً سنگین بود. بعضی لحظهها آدم رو ساکت میکنن؛ حتی اگه ندونی دقیقاً چی باید بگی، غم رو از صدای آدمها حس میکنی. 🕊️🤍 و انگار اتفاقات تلخ امروز به همینجا ختم نشد؛ یه نوزاد سهروزه هم فوت کرده بود...









