Cup of Zee ☕📝🍪

می‌نویسم تا لحظه‌ها مزه کنند... 🌿📝

☕📝 روزنوشت‌های بیمارستان؛ قسمت اول: عزرائیل و بحران هویت شغلی من! 🏥💀

☕📝روزنوشت‌های یک کارآموز؛ قسمت اول! امروز هم گذشت؛ البته نه از اون روزهایی که آدم برگرده خونه و بگه خب، امروز هم تموم شد! 😂 امروز توی بیمارستان بودم که یهو صدای جیغ و فریاد و گریه بلند شد. بین اون همه صدا، صدای کسی می‌اومد که با گریه می‌گفت: «بابااااا، به بچه‌هام چی بگم؟» 💔 بعد فهمیدم یه آقا فوت کرده… نمی‌دونم دقیقاً خانواده‌اش چه حالی داشتن، ولی شنیدن اون صداها واقعاً سنگین بود. بعضی لحظه‌ها آدم رو ساکت می‌کنن؛ حتی اگه ندونی دقیقاً چی باید بگی، غم رو از صدای آدم‌ها حس می‌کنی. 🕊️🤍 و انگار اتفاقات تلخ امروز به همین‌جا ختم نشد؛ یه نوزاد سه‌روزه هم فوت کرده بود...
20 مهر 1405

🌿 چند ساعت مرخصی از زندگی... ☁️📚

چند روز پیش... 🤍 وسط این همه امتحان، 📚 وسط استرس‌هایی که انگار تمومی ندارن... 😮‍💨 یه تصمیم ساده گرفتیم... برای چند ساعت، زندگی رو روی حالت توقف بذاریم. ⏸️✨ رفتیم کتاب شهر... 📚🤎 یه گوشه‌ی دنج پیدا کردیم. همون میزی که شاید هر روز آدم‌های زیادی دورش می‌شینن، کتاب ورق می‌زنن، 📖 قهوه می‌خورن، ☕ حرف می‌زنن،  و شاید مثل ما فقط اومدن چند ساعت نفس بکشن... 🌿 راستش... اون چند ساعت، انگار زمان هم باهامون مهربون‌تر شده بود. 🤍 بعدش پیتزا اومد... 🍕✨ رولت سوخاری هم پشت سرش. 🧀🥙 اون لحظه فهمیدم... بعضی غذاها فقط غذا نیستن... 🍽️ بهونه‌ان برای ک...
6 مرداد 1405

پنجره‌ای به آن روزها 🪟🍃

🏞️✨ دوباره طبیعت، دوباره اون حس خوب... 😌🍃 چند هفته پیش رفتم به جایی که اسمش را گذاشته بودم “بهشت گمشده خودم” 🏔️💚 از اون روزا هر بار به این عکس نگاه میکنم، انگار هنوز اونجام. 🥹📸 🌊🌳 هوای پاک،  صدای باد توی درختا... دلم برای همهی لحظه هاش تنگ شده 🍂😢 ✨ اونجا واقعاً بهشت بود، بی هیچ اغراقی 🌸🌿 بزار این عکس یادگاری باشه برای اولین از سفرهای جدید، برای بهشت های کوچیکی که ته جاده منتظرن... 🚗💨💚 ...
19 ارديبهشت 1405

پارسال با نخ، امسال با دل 🧵🤍

این بخیه مال پارساله… 🧵✂️ روزی که نشستم پای مولاژ و با یه عالمه استرس و ذوق اولین گره‌های جدی زندگیمو زدم. دستم می‌لرزید، ولی دلم محکم بود. حس می‌کردم دارم وارد یه مسیر واقعی می‌شم… مسیرِ جدی‌تر شدن. اون عکس رو نگه داشتم. نه چون بهترین بخیه دنیا بود، چون «اولینِ جدیِ من» بود. اما این یکی عکس، مهر و تسبیح و سجاده… مال همین روزاست 🤍 همین روزایی که هنوز درس هست، هنوز استرس هست، هنوز آینده یه کم مبهمه… ولی فرقش اینه که دیگه اون آدمِ پارسال نیستم. یه سال جلوترم. یه کم آروم‌تر. یه کم پخته‌تر. جالبه ...
2 اسفند 1404

شیربیسکوییت قبل از طوفان 🍪🌪️

دی‌ماه بود… اولین امتحانمون 📚😌 اون موقع هنوز ساده و بی‌خبر از آینده بودیم… فکر می‌کردیم بزرگ‌ترین بحران زندگیمون اینه که «سوال ۴ الف رو چی زدیم؟!» 🤓😭 بعد از امتحان با یه حس قهرمانی رفتیم کافه 🦸🏻‍♀️✨ گفتم: «من امروز زنده موندم… یه شیربیسکوییت لطفاً!» 🥛🍪 کنارش هم یه کوکی که دقیقاً طعم «من از امتحان جون سالم به در بردم» می‌داد 😂✋🏻 همه‌چی آروم بود… زندگی جریان داشت… ما هم خوشحال که فقط باید درس بخونیم و غر بزنیم 😌 بعد یهوووو 💥 امتحانا یکی‌یکی کنسل شد ❌ برنامه‌ها پودر شد 🫠 گروه کلاسی شد خبرگزاری...
23 بهمن 1404

وقتی «دونات» فقط یه خوراکی نیست… 🍩🩺

امروز داشتم به این فکر می‌کردم 🤔 که بعضی چیزها چقدر اسم‌شون گول‌زننده‌ست 😅 مثلاً «دونات» 🍩 همه‌مون با شنیدنش یاد یه چیز شیرین 😋 و خوشحال‌کننده 😊 می‌افتیم، ولی بعضی دونات‌ها اصلاً خوراکی نیستن ❌🍩 و حتی ممکنه جون یه آدم رو نجات بدن 🩺❤️ آدم وسط روزمرگی‌هاش ☕📚 ممکنه یه‌هو به چیزایی برسه که هیچ ربطی به حال‌وهوای اون لحظه نداره 🌀 ولی همون‌ها یادآوری می‌کنن دنیا فقط همونی نیست که دم دستمونه 🌍✨ پ.ن: داشتم گالری گوشیم رو چک می‌کردم 📱 به این «دونات» برخوردم 👀 البته از نوع پزشکی‌ش 🍩🩺 همون بانداژی...
28 آذر 1404

جعبه‌ی خاطرات من 🎁💭

از همان کودکی عاشق بازی‌های کامپیوتری بودم 🎮🕹️، پشت صفحه‌ی بازی‌ها غرق می‌شدم و انگار وارد دنیایی دیگر می‌شدم 🌌✨؛ دنیایی که فقط برای من بود 💭💛. وقتی کمی بزرگ‌تر شدم، کتاب‌های آر. ال. استاین 📚👻 را کشف کردم و بدون شک طرفدار پروپاقرصشان شدم 💫💌. هر داستانش دنیایی تازه و هیجان‌انگیز بود 🌟🎢؛ مثل ماجراجویی‌ای که نمی‌خواستم پایان یابد و جادویی که مرا می‌بلعید 🪄🌙. حالا که بزرگ شده‌ام، آن شور و هیجان ساده کمی کم‌رنگ شده 😔🍂، اما گاهی در دل آرزو می‌کنم 🌸💭 که کاش می‌توانستم دوباره به دنیای کودکی پا بگذارم 🎮📖✨؛ به همان روزهای بی‌خیال و شیرین برگردم 🕊️🌼؛ به همان لحظاتی که د...
15 آذر 1404